تبليغاتX
گل گشت

گل گشت

اربعین حسینی

چهل روز سوگواریتان قبول درگاه حق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط زاهدی  | 

تبریک ملّی

 یوم الله ۲۲ بهمن ماه برتمامی ایرانیان صبور ودلیر مبارک باد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط زاهدی  | 

دهه ی فجر مبارک باد

امروز ۱۲ بهمن۱۳۸۷ اولین روز دهه ی فجر است.دهه ای که د هها بارجشن گرفته شده و می شود تا یادش از ذهن نرود تایادمان باشد که روزگار چون بودو چگونه شد تا دیروزمان را فراموش نکنیم و قدر امروزمان را بدانیم. این روزهای سپیدی که از سرخی روزهای گذشته حاصل شده است. به امید

پاسداری خون سرخ شهدا  

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 16:34  توسط زاهدی  | 

چند بیتی

ابیاتی منتخب از صائب تبریزی، بزرگترین غزلسرای قرن یازده هجری

هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد

به یوسف می توان بخشید، تقصیر زلیخا را

به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف

به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟

یوسف ما ز تهی دستی خلق آگاه است

به چه امید به بازار رساند خود را؟

وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است

یوسف کند چگونه فراموش، چاه را؟

دشمن خانگی از خصم برونی بدتر است

بیشتر شکوه ی یوسف ز برادر باشد

خانه چشم زلیخا شد سپید از انتظار

بوی پیراهن به کنعان، خانه روشن می کند

در کوی مکافات، محال است که آخر

یوسف به سر راه زلیخا ننشیند

نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت را

به تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمی آیم

در پله غرور تو دل گر چه بی بهاست

ارزان مده ز دست، که یوسف خریده ای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:58  توسط زاهدی  | 

تلنگر

جوانی بر سر کوچ است دریاب این جوانی را

که کس هرگز نمی بیند دوباره زندگانی را

خیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده

که اندر خاک می جویند ایام جوانی را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:45  توسط زاهدی  | 

بازی

بازی برای یاد بود مردم ستم دیده غزه  ( با یک کلیک شروع کنید)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:36  توسط زاهدی  | 

جایگاه زن در شاهنامه

 

 

 

 

جايگاه زن در شاهنامه

 

  

تهيه و تنظیم

 

خانم زاهدی

 

 آنچه در ذيل مي‌آيد ، چند صفحه از كتاب «زنان شاهنامه» است كه در آن از ديدگاهي تحليلي- انتقادي ، زناني چون فرانك ، سيندخت ، رودابه ، سودابه ، گردآفريد ، فرنگيس ، جريره و ساير زنان حاضر در حماسة ايران باستان را به ترتيب حضورشان به بحث و بررسي نشسته است و مقايسه‌اي دارد اين شخصيت‌هاي دراماتيك را با شخصيت‌هاي دراماتيك برخي از شخصيت‌هاي دراماتيك درام‌هاي جهان .

 

زنان در ايران باستان و در اسطورة بشري كه مرد سالاري حاكم بر انديشه‌هاي اجتماعي و خانوادگي است ، اغلب نقش دشتي باير را دارند كه مردان ، آن‌ها را شخم ميزنند تا باروري كنند . و اين موضوع در اسطوره وجود دارد . مثلاً در اسطوره‌هاي مصر باستان ؛ زمين ، مادر(گات) و آسمان(نات) ، پدر است ؛ چرا كه از بارش باران زمين بارور مي‌شود و آسمان(مرد) دانه را در دل زمين(زن) مي‌كارد . بنابراين در فضايي اينچنين ، زنان به خودي خود اعتبار چنداني ندارند و اين شوهران و فرزندان مرد آن‌هاست كه به آن‌ها اعتبار مي‌بخشند و در حماسه كه ميدان‌گاهي است براي رزم و بروز خصلت‌ها و عملكردهاي مردانه ؛ معتبرترين زنان آناني هستند كه مردانه ترند و در ساخت و پرداخت حماسه فعالانه نقش دا رند و هر گاه اين نقش از آن‌ها گرفته شود يا كارايي خود را در اين نقش از دست دهند به ناچار بايد صحنة حماسه را خالي كنند . در سرگذشت فرنگيس مي‌بينيم كه چگونه بعد از اين كه به همراهي گيو ، كيخسرو را به ايران مي‌آورد نقشش پايان مي‌پذيرد و ديگر هيچ نامي از او نيست الا زماني كه او را به همسري فريبرز در مي‌آورند . پس اعتبار فرنگيس به كيخسرو است و اعمال مردانة او در آوردن خسرو به ايران . و حتي پس از اين وظيفه ، مرگ او نيز ناگفته مي‌ماند و تنها هنگامي كه كيخسرو با پرستندگان خدا حافظي مي‌كند مي‌فهميم كه « اي دريغ فرنگيس مرده است .»

رودابه و تهمينه كه عاشق زال و رستم مي‌شوند و بعد معشوق قرار مي‌گيرند ، خود شروع كننده‌اند و چون مي‌خواهند ، خواسته را به چنگ مي‌آورند ، مي‌بينيم زماني كه كنيزان رودابه را از عشق به زال مانع مي‌شوند بر آنان مي‌غرد كه ديدار پهلوان را برايش مهيا سازند ، و تهمينه بي هيچ واهمه‌اي به خوابگاه رستم مي‌شود و پس از واگويي شنيده‌هايش از رستم ، بي هيچ ترديدي عشق خود را به او ابراز مي‌كند و بي پرده به او مي‌گويد كه :

                                           « ترا ام كنون گر بخواهي مرا »

اين عمل تهمينه در زنان ديگرحماسه‌ها نيز تكرار شده است و در اكثر حماسه‌ها ، زنان پيشنهاد دهندگان ازدواج به مردان هستند ، براي مثال در حماسة مهاباراتا ، هنگامي كه كريشنا در مهتاب شبانگاهي ني مي‌زند ، زنان

و دختران آن چنان محسور موسيقي او مي‌شوند كه زنان شوهردار نيز خانواده را رها مي‌كنند و به كريشنا[1] مي پيوندند.

و از آنجا كه برخورد و رفتار رودابه و تهمينه در زمره عملكردهاي حماسي است پس زنان حماسي مي شوند و در حماسه جايگاهي رفيع مي يابند، چرا كه حماسه نياز به زناني با شهامت دارد و اگر رودابه و تهمينه زنان با دل و جرأتي باشند نمي توانند مادر مرداني پهلوان و حماسه ساز چون رستم و سهراب باشند. پس كردار اينان ريشه در جسارت پهلوانان حماسه دارد.

گردآفريد و گرديه چون مردان لباس رزم مي پوشند و در ميان جنگاوران لشكر چنان مردانه و با شهامت قد علم مي كنند كه از مردان بازشناخته نمي شوند.

كتايون و فدنگيس با وجود همه خصلت هاي زنانه شان رسم و آيين سواركاري و تاخت و تاز مي دانند، گرچه اين دانستن مختص مردان است اما چون آنان قصد ماندگاري در حماسه را دارند، پس ناگزير به اين آيين مردانه دست مي يازند. كتايون چون مردي رزمنده و پيكي تيزرو از بلخ به سيستان مي تازد تا گشتاسب را از هجوم خصم بياگاهند و فرنگيس با پايمردي تمام شاهزاده اي را مردانه از چنگال تورانيان مي رهاند و گريزنده مسافتي طولاني از توران تا ايران را طي مي كند تا كيخسرو را به سلامت به ايران حماسه برساند مي بينيم كه اين دو زن نيز اگرچه چون گردآفريد و گرديه سليح نمي پوشند اما اصل مردانگي را در خود حفظ مي كنند.

اما در اين بين زناني هم هستند كه تنها مادرند و اگرچه خود دست به عملي قهرمانانه نمي زنند، اما زاينده قهرماناني هستند كه با تمام وجود به ياري حماسه برمي خيزند تا قلل حماسه با قهرماني هايشان فتح شود.

 

ادامه دارد...



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:25  توسط زاهدی  | 

غزه ی مظلوم

فریادت بی پاسخ نخواهد ماند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:2  توسط زاهدی  | 

محرم

این صدای تپش قلبم نیست
در حسینیه دل. سینه زنی است


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:33  توسط زاهدی  | 

صدای پای آب...

بخشی از صدای پای آب سهراب سپهری

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل‌ها را می‌گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

لب دریا برویم.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین،
می‌رسد دست به سقف ملکوت.
دیده‌ام ، سهره بهتر می‌خواند.
گاهی زخمی که به پا داشته‌ام
زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
صدا می‌شنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.
هیجان‌ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است.
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:22  توسط زاهدی  |